تبلیغات
ایده لوی خلیفه لو - مطالب آبان 1396
شهید منصور رضائی
شهید عیسی منفرد ایده لو
شهید نوروزعلی سلیم نژاد
شهید حسین رضائی
شهید یدالله ابراهیمی
شهید یوسف شهبازپور
شهید ابوالقاسم صبری
شهید علی شهبازی
شهید عبدالله طهماسبی
شهید اباذر عظیم پور
شهید عزیز سلیم نژاد
شهید جاویدالاثر فریدون اسماعیل نژاد
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • تاریخ شفاهی ایده لو خلیفه

    راوی : زنده یاد سلیمان دهپور آتش بیگ

     

     در روستاهای آذربایجان همواره کسانی بودند که ملجا و پناهگاه اهالی و آشنایان محال اطراف نیز بودند و همواره درب منازل آنان بروی مهمان گشاده بود و هر کس که درخواستی نیز داشت به آنان مراجعه میکرد.

    عمده ترین گروههایی که معمولا به روستاهای اطراف می‌رفتند و مدتی را بعنوان مهمان در آنجا می‌گذراندند عالمان دینی و معلمین و مکتب داران بودند.

    یکی از عالمان دینی که جهت وعظ و خطابه و رسیدگی به امور دینی و پاسخ به  سوالات شرعی  به دهات اطراف می‌رفتند مرحوم شیخ مقصود عالمی ایده لویی بود که به آتش بیگ عزیمت کرده و مدتی مهمان اهالی آتش بیگ بود و در این مدت بین او  با یک نفر از نیکنامان و مردان بزرگ آتش بیگ زنده یاد سلیمان دهپور رفاقتی گرم و صمیمانه ایجاد شده بود.

     

    خاطره زیر را فرزندشان جناب دکتر عزیز دهپور از سالهای حضور پر برکت شیخ مقصود در آتش بیگ و انس و الفتی که بین او پدرشان بوجود آمده بود روایت میکنند:




    زنده یاد سلیمان دهپور آتش بیک

    مرحوم پدرم خیلی مرحوم ملا مقصود عالمی را دوست داشت. البته اغلب روحانیون و ساداتی که از سایر روستاها و شهرها در مناسبتهایی مانند ماه محرم و ماه رمضان به آتش بیک می آمدند در خانه ما میهمان میشدند.

     

    مرحوم آقای عالمی چند سالی را در آتش بیک ساکن بودند و کارهای فرهنگی خوبی را هم پایه گذاری نمودند. یکی از این کارها پیوند برادری بین مردان و پیوند خواهری میان بانوان بود. یعنی مردان روستا با همدیگر صیغه عقد اخوت و همینطور زنان روستا با همدیگر صیغه عقد خواهری می خواندند .

     

    مثلاً مرحوم پدرم با مرحوم حاج الله وردی شاکری و کربلایی اسماعیل اصفهانی برادر خوانده و مرحومه مادرم با خاله عدالت (مادر آقایان فرامرز و طهماسب فرجی) و خاله ربیعه (مادر آقایان جبرئیل و میکائیل معماری) خواهر خوانده شدند. اینطوری صمیمیت، محبت و دوستی میان خانواده ها عمیقتر شد.

     یادم است که بچه ها عمیقاً تحت تأثیر این روابط انسانی بودند و همدیگر را مانند پسر عمو، پسر خاله و ... میدانستند و در کارها به کمک هم میرفتند و در کم و کسریها هوای هم را داشتند.



    مرحوم پدرم میگفت هر وقت آقای عالمی در آتش بیک دلش هوای زادگاهش ایده لو و دیدار والده اش را میکرد به من میگفت که مش سلیمان میخواهم به دیدار والده ام بروم اگر امکان دارد اسبت را آماده کن تا با هم برویم.

     

    پدرم کسی نبود که در مقابل چنین خواسته هایی نه بیاورد و همیشه برای کمک به مردم آمادگی داشت، حتی اگر کمک به دیگری به تأخیر در کارهای خودش منجر میشد.

    میگفت پاییز بود و اسبمان در صحرا همراه گله اسب سایرین  رها بود.

    میدانید که در روستاها پس از برداشت کامل محصولات زراعی و در پاییز اغلب اسبها و الاغها را رها میسازند و اسبها آزاد و رها و به صورت گله ای در دشتها و چمنزارها چرا می کنند و حتی گاهی شبها هم در صحرا میمانند.

     

    او تعریف میکرد که :

    رفتم و اسبمان را در صحرا یافتم و به سختی توانستم بگیرم و به روستا بیاورم و پس از زین کردن اسب با شیخ به طرف ایده لو حرکت کردیم.

    به شیخ گفتم من برای گرفتن اسبم که در صحرا رها بود زحمت زیادی کشیدم تا شما راحت تر به دیدار والده بروید. اگر شما هم لطف کنید و یک بار سوره یاسین در حق پدر و مادرم بخوانید ممنون میشوم.

    شیخ پاسخ داد مش سلیمان سوره یاسین زیاد است.

    پدرم که فردی آرام، بردبار، با ظرفیت و قدری نیز شوخ طبع بود.

    می گفت:

    با خنده گفتم یاشیخ پس چه کنیم؟ حاضرم کسری را جبران نمایم و شیخ پاسخ داد نه سوره کوتاهتری را در حق پدر و مادرت میخوانم.

     

    آنها دو نفری به سوی ایده لو حرکت کردند ،پاییز بود و هوا کم کم رو به سردی می‌رفت و در این هوا نیاز بود که گرمایی و حرارتی به بدن انسان برسد و چه چیزی بهتر از آواز و نجواهای آشیقی ........



    زنده یاد آیت الله شیخ مقصود عالمی

    پدرم که از نعمت صدای خوش برخوردار بود و گاهی نیز به سبک آشیقهای آذربایجان آواز میخواند، با مشاهده این وضعیت ،حال و هوای آواز به سرش میزند .

     

    از شیخ پرسید:

    شیخ، شده تا حالا شما هم آواز بخوانی یا قبل از ملبس شدن به لباس روحانیت آواز خوانده باشی؟

     

    شیخ پاسخ میدهد در جوانی گاهی خوانده ام مش سلیمان ،صداب خوش نعمت خدادادی است و انسان با زبان خودش با خدا راز و نیاز میکند یک نفر با آواز و صوت  یک نفر با آواز دل.

     

    خیز و غنیمت شمار جنبش باد ربیع

    ناله موزون مرغ بوی خوش لاله زار

     

    برگ درختان سبز پیش خداوند هوش

    هر ورقی دفتریست معرفت کردگار

     

    با پاسخ شیخ پدر که عاشق و شیفته حماسه اصلی و کرم بود و با اشعار آن انس و الفتی داشت  شروع می کند به آواز خواندن:

     

     

     

    نئچه ایلدی من گزیرم داغلاری

    بو سینمه چکدین یامان داغلاری

    اصلی سنه کرم دئییب یالواری

    امان، کرم، منی روسوای ائیله مه!

     

    کرم دئیر: دوست باغینا گیرمه دیم

    ال اوزادیب قونچا گولون درمه دیم

    من یاریمدان هئچ بیر وفا گؤرمه دیم

    نه لر چکدیم، اصلی، سنین الیننن؟!

     

    هئی آغالار، اوچ درد منی قوجالدیر:

    زولف دردی، خال دردی، تئل دردی

    من یازیغین مین گونونو بیر ائلر

    نادان دردی، خوریات دردی، فئعل دردی

     

     ترک ائیله دی وطنینی، ائلینی

    الیندن آلدیردی قونچا گولونو،

    کیمسه بیلمز بو قوربتده حالینی

    باغچا دردی، وطن دردی، ائل دردی

     

    جوشقون دردیم سولار کیمی بولاندی

    واردی گئتدی، قارلی داغلار دولاندی

    درد باغلاییب قاپی-قاپی دیلندی

    پالتار دردی، ابا دردی، شال دردی

     

    یازیق اولدو، دوشدو دیلدن دیللره

    بولبول قونماز اولدو قونچا گوللره

    اغلایا-آغلایا دوشدوک یوللارا

    گلن دردی، کئچن دردی، یول دردی

     

    صوفی دئیر: کرم اوزومه باخار

    بو جانیمی عشقین اودونا یاخار

    من بیلیرم، بو درد منی تئز ییخار

    اصلی دردی، کرم دردی، دیل دردی

     

    شیخ اسبش را هی کرده و چهار نعل می تازد تا از پدر فاصله گرفته و از شبهه گناه آواز خواندن او بری باشد.

     

     

    این دوستی و مودت سالها ادامه داشت تا اینکه شیخ برای تکمیل تحصیلات دینی خود به شهر قم عزیمت کردند.

    پس از آن نیز چندین بار بهمراه پدرم به منزل شیخ در محله نیروگاه قم رفته بودم.ایشان بعدها با تکمیل تحصیلات دینی خود به مرحله اجتهاد نیز رسیدند و صاحب رساله توضیح المسایل نیز شدند و در حوزه علمیه بنام آیت الله مقصود عالمی مراغه ای معروف شدند.

     

    روح همه درگذشتگان شاد




    موضوع: مقالات ایده لویی ها،
    [ پنجشنبه 25 آبان 1396 ] [ 08:26 ب.ظ ] [ جعفر اسدی ]

    پیام تسلیت

    انا لله و انا الیه راجعون

     

    درگذشت مرحوم حاج سیف الله مصیبی را خدمت خانواده محترمشان تسلیت عرض مینماییم و از خداوند منان برای آن مرحوم غفران الهی و برای بازماندگان صبر و شکیبایی آرزومندیم.





    موضوع: مقالات ایده لویی ها،
    [ پنجشنبه 18 آبان 1396 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ کریم شیرینی ]

    «جغرافیای مسکونی روستای ایده لو خلیفه»

    «جغرافیای مسکونی روستای ایده لو خلیفه»


    چندین سال پیش با دفترچه های قرض الحسنه ای مواجه شدیم که در صفحات نخستین آن نقشه ای از روستای ایده لو ترسیم شده بود که جغرافیای مسکونی و جمعیتی را نمایش می داد این نقشه توسط جناب آقایان حسن شاه محمدی و فیروز محمدی کشیده شده بود که حکایت از ذوق این اشخاص در ثبت روستای خود در خاطره ها داشت. این نقشه جمعیت روستا را در حوالی سال ۵۹ شمسی نشان می داد. البته تا آنجا که تلاش شده است، سعی بر این بوده است که ساکنان سابق و اسبق هم گنجانده شود.

        بنده به فکر بازسازی و دیجیتالی کردن این نقشه افتادم اما احتمال آن را نمی دادم که این نقشه را پس از گذشت سالها بتوانم بیابم؛ اما با یک پرس و جوی ساده با آقای فیروز محمدی، ایشان این نقشه گرانبها را به بنده تحویل دادم و از همین جا از ایشان تشکر و قدردانی می نمایم.


       

    با مقایسه ی این نقشه با تصویری که گوگل ارث، امروزه ارائه می دهد می توان چنین نتیجه گرفت که روستای ایده لو در نزد اهالی آن به سفلی و علیا تقسیم می شد و در نقشه به صورت شرق و غرب تقسیم می شود، شرق این روستا طی چندین سال به علل متعددی جمعیت آن کاهش یافته تر از غرب این روستا می باشد. در نهایت می توان گفت این نقشه ی دیجیتالی باز هم خالی از اشتباه نیست و دوستان می توانند بر آن اصلاحیه و انتقادیه صادر نمایند.





    موضوع: مقالات ایده لویی ها،
    [ پنجشنبه 18 آبان 1396 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ حمید رضایی ]

    تاریخ شفاهی ایده لو خلیفه

    تاریخ شفاهی ایده لو خلیفه

     

    راوی: زنده یاد گوهر حسین پور مادر گرامی آقایان غفار، اکبر، ستار، مجتبی اسدی و سلبی خانم (حضرتی)

     

    نویسنده: جعفر اسدی




    زنده یاد گوهر حسین پور مادر گرامی آقایان غفار، اکبر، ستار، مجتبی اسدی و سلبی خانم (حضرتی)


    شرح ماجرایی تاریخی از دوران حکومت محلی آتش بیگ در هشترود

     

    در اواخر دوران سلطنت قاجاریه منطقه آذربایجان همیشه بعنوان پایتخت دوم و ولیعهد نشین شناخته می شد. نظام امنیتی آذربایجان بنحوی طراحی شده بود که امنیت هر منطقه بدست حاکم محلی سپرده شده بود و آنان ماموریت حفظ امنیت و ابلاغ و اجرای فرامین حکومتی را بر عهده داشتند.

    در این میان آتش بیک یا آتش بغ بعنوان حاکم نشین منطقه هشترود _ که بعنوان انبار غله ایران مشهور بود _تعیین شده بود و فوج مستقر در آنجا نقش مهمی در تامین امنیت منطقه ایفا میکرد.

    در مواقعی بود که با  ضعف حکومت مرکزی و یا حضور لشکریان دولتی در جنگهای خارجی اشرار و گردنکشان داخلی از موقعیت استفاده کرده و روستاهای بیدفاع را مورد تاخت و تاز قرار میدادند که حاکمان محلی سریعا به مقابله برمیخواستند.

     

    داستان زیر که یکی از این موارد است را جناب آقای ستار اسدی بنقل از مادرش زنده یاد گوهر حسین پور روایت میکند و احتمالا در اواخر دوره حکومت قاجاریه و زمانی که رضا خان هنوز وزیر جنگ بود  رخ داده است:

     

    گروهی از راهزنان و اشرار از منطقه قره داغ  به سرکردگی شخصی بنام فریدون  خان قره داغی خواهرزاده امیرارشد قره داغی به قصد غارت  و چپاول آبادی ها و مردم بیدفاع به منطقه هشترود و چاراویماق هجوم آوردند و اقدام به سرقت اموال و احشام و آتش زدن  روستاهای منطقه نمودند.

    خبر این هجوم و چپاول به حاکم آذربایجان امیر ارشد اهری که پس از فرار شجاع الدوله به روسیه حاکم شده بود رسید و او نیز حاکم  هشترود در آتش بیک  را مأمور بررسی و ماوقع نمود.

    ماموران گزارش کاملی به حاکم ارائه نمودند مبنی بر اینکه بسیاری از روستاها غارت شده اند و راهزنان با احشام بسیار زیادی اکنون در منطقه بزوجیق گلی مستقر میباشند و قصد حرکت بطرف قره داغ را دارند.

     

    بفرمان حاکم هشترود دو فوج برای سرکوب متجاسرین حرکت میکنند.

     

    اول:

     فوج مستقر در آتش بیگ بفرماندهی ارشد سلطان

    دوم:

     فوج مستقر در کتله کمر بفرماندهی سالار عشایر

     

    در هنگامه این یورش غارتگران به هشترود مرحوم حاج آقا خان امیری ملقب به ارشد سلطان در مراغه حضور داشته که او را خبر میکنند و او بلافاصله برای رویارویی با یاغیان به طرف هشترود حرکت نموده و پس از صرف ناهار در یکی از روستاها اسب خود را عوض کرده، تفنگ برنو خود را بر دوش انداخته و با دویست تفنگچی سواره به مصاف فریدون خان و سوارانش میرود.

    در مسیر حرکت ارشد به جنگ با فریدون خان زمانی که در خطب اردو میزنند با خیانت شخصی از نیروهایش از اهالی گلوجه سیدلر  که فعلا اسمش یادم نیست افراد شاهسون که با همراهی همان فرد در اطراف اردوی ارشد شبانه کمین نموده بوده اند به سنگر و محل اردو شبیخون زده و شش نفر از افراد ارشد از جمله شهید محبوب پسر دائیش و احمد نامی از اهالی روستای دوشر به شهادت میرسند .
    آن فرد خائن از هرکدام از کشته شد گان نشانی با خود بر میدارد از جمله کلاه سوراخ شده محبوب را و زیر شالش پنهان داشته تا به اردوی فریدون خان تحویل وانعام دریافت کند
    مرحوم حاج عزیز خان امیری عزیز اباد  متوجه رفتار مشکوک و هول ان شخص شده و به ارشد اطلاع میدهد ارشد دستور دستگیری اورا داده و تفتیش بدنی کرده و اثار کشته شده گان از شال او بیرون می افتد .
    با دیدن این صحنه خصوصا کلاه محبوب ، ارشد همانجا اورا تیر باران و دستور میدهد که نعشش را همان جا رها کنند.

    این دو گروه جنگجو در روستای سیرلر که هم اکنون در کنار اتوبان _تهران تبریز و در نزدیکی روستای سلوک قرار دارد به هم برخورد میکنند.



    تصویر صاحب منصبان فوج هشتم شقاقی از قشون آذربایجان مستقر در حاکم نشین آتش بیک

    مرکز ولایت هشترود



    فریدون خان که در هنگامه غارت اموال روستاهای هشترود قهقهه مستانه سر میداده و میگفته مردی را در هشترود نمی بینم که هماوردم باشد تیر اول را به طرف ارشد سلطان شلیک میکند و تیرش به خطا میرود.

    تیر بعدی را که سفیر مرگ فریدون خان بوده ارشد سلطان به سمت سرکرده سواران قره داغی شلیک می نماید و شلیک تیر همان و سقوط فریدون خان از اسبش همان.

    ارشد سلطان اسب را بر سر نعش نیمه جان فریدون خان رانده و بر بالای سرش حاضر میشود و یاوه هایش را پاسخ میدهد که فلان فلان شده، گفته بودی هشترود مردی ندارد که هماوردم باشد؛ اکنون چگونه ای؟

    و...

    با شکست فریدون خان  بقیه اشرار نیز دستگیر  و به مقر حکومتی در آتش بیک منتقل گردیدند.

    آنگاه بفرمان حاکم احشام و اموال روستاییان منطقه به کتله کمر منتقل گردیده و در قبال دریافت یک سکه بعنوان هزینه قشون کشی به آنان تحویل شد.

    خبر ماوقع و این پیروزی در منطقه پخش شد و خبر بزودی به قره داغ نیز رسید.

     

    پس از مدتی پیامی از جانب امیر ارشد قره داغی (دائی فریدون خان ) که در آن زمان بزرگ قدرت منطقه بود به طوری که رضا شاه از او حساب می برد و حتی برای بردن به تهران و عزلش نیز به حیله متوسل شد به ارشد سلطان می رسد که در جنگ اتفاقاتی می افتد و بالاخره یکی میکشد و دیگری می میرد اگر تو واقعا" در این حد توانائی بودی که خواهر زاده من را بکشی دوست دارم   پیمانی با هم ببندیم و تو جزو نیرو های من باشی ضمنا" به پیام آور یادآوری میکند به او بگوئید چنانچه از پیام سرپیچی و به دیدن من نیاید خود شخصا" برای به توبره کشیدن خاک منطقه عزیمت خواهم کرد. ارشد سلطان با شنیدن پیام  باز هم علی‌رغم مصلحت بینی های اطرافیان با پنج نفر سوار عازم مقر امیر ارشد میشود.


    حاج آقا خان امیری ملقب به ارشد سلطان


    به محض رسیدن امیر ارشد یکی از اطرافیان خود را مهماندار او میکند ومدت دو روز از دیدار امنتاع می نماید. در این دو  روز به ارشد سلطان خبر   می دهند که امیر ارشد با تعلل در دیدار احتمالا" قصد کشتن او را دارد او نیز  محض احتیاط به مهتر خود دستور می دهد اسبها را زین کرده آماده نگهدارید و به اطرافیان میگوید تا سوار اسب شوم  شما از من محافظت کنید از آن به بعد من شما را حفظ میکنم ( شاید هم برای دلداری و حفظ روحیه آنها) در هر حال روز سوم امیر ارشد او را احضار و با خوش روئی با او روبرو میشود . به او میگوید همین آمدنت که از جان خود نترسیدی میرساند که واقعا" مرد نیرومندی هستی . حال خواهر من ( مادر فریدون خان ) میخواهد ترا ببیند انتظار دارم در مقابل او خود داری نشان بدهی . در آن موقع مادر فریدون خان که زنی جنگجو و قوی و حتی مسلح بوده وارد میشود و چند دقیقه باحالت غضبناک و عصبی به ارشد نگاه میکند و با برادر خود  نجوائی می کند و برمیگردد.

    امیر ارشد به ارشد سلطان میگوید از هیکل و نترسی و توانائی تو خوشش آمد و گفت پسرم به دست فرد لایقی کشته شده او را بخشیدم. سپس سه روز دیگر ارشد سلطان مهمان امیر ارشد بوده و اجازه مرخصی میخواهد. امیر ارشد به او میگوید حال از من چه انتظار و توقعی داری؟ ارشد میگوید از مرحمت شما همه چیز دارم هیچ نیازی ندارم از شما توقع داشته باشم . امیرارشد میگوید این رسم ماست حتما" باید چیزی از من بخواهید.ارشد سلطان میگوید حال که چنین است میگویند شما تازی های شکاری خوبی دارید یکجفت تازی به من بدهید. امیر ارشد در مقابل این کم توقعی از او بیشتر خوشش می آید و دستور می دهد یکدست لباس کامل ترمه برای خود او و همراهان و چهار عدد تازی شکاری و یک اسب اصیل به او بدهند و اطرافیان را نیز انعام خوبی میدهد و از هم خداحافظی میکنند.

     

    توضیح اینکه ارشد سلطان در حدود سال ۱۳۲۶ در روستای گلوجه سیدلر بر اثر سکته قلبی در گذشت.

     

     

    با سپاس فراوان از راهنمایی های دکتر عزیز دهپور و جناب رحمت امیری و حاج‌ صمد حسینی  که تصویر و مطالبی را در اختیارم گذاشتند.






    موضوع: مقالات ایده لویی ها،
    [ یکشنبه 14 آبان 1396 ] [ 05:33 ب.ظ ] [ جعفر اسدی ]
    رفتن به بالای صفحه