تبلیغات
ایده لوی خلیفه لو - تاریخ شفاهی ایده لو خلیفه
شهید منصور رضائی
شهید عیسی منفرد ایده لو
شهید نوروزعلی سلیم نژاد
شهید حسین رضائی
شهید یدالله ابراهیمی
شهید یوسف شهبازپور
شهید ابوالقاسم صبری
شهید علی شهبازی
شهید عبدالله طهماسبی
شهید اباذر عظیم پور
شهید عزیز سلیم نژاد
شهید جاویدالاثر فریدون اسماعیل نژاد
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • تاریخ شفاهی ایده لو خلیفه

    تاریخ شفاهی ایده لو خلیفه

     

    راوی: زنده یاد گوهر حسین پور مادر گرامی آقایان غفار، اکبر، ستار، مجتبی اسدی و سلبی خانم (حضرتی)

     

    نویسنده: جعفر اسدی




    زنده یاد گوهر حسین پور مادر گرامی آقایان غفار، اکبر، ستار، مجتبی اسدی و سلبی خانم (حضرتی)


    شرح ماجرایی تاریخی از دوران حکومت محلی آتش بیگ در هشترود

     

    در اواخر دوران سلطنت قاجاریه منطقه آذربایجان همیشه بعنوان پایتخت دوم و ولیعهد نشین شناخته می شد. نظام امنیتی آذربایجان بنحوی طراحی شده بود که امنیت هر منطقه بدست حاکم محلی سپرده شده بود و آنان ماموریت حفظ امنیت و ابلاغ و اجرای فرامین حکومتی را بر عهده داشتند.

    در این میان آتش بیک یا آتش بغ بعنوان حاکم نشین منطقه هشترود _ که بعنوان انبار غله ایران مشهور بود _تعیین شده بود و فوج مستقر در آنجا نقش مهمی در تامین امنیت منطقه ایفا میکرد.

    در مواقعی بود که با  ضعف حکومت مرکزی و یا حضور لشکریان دولتی در جنگهای خارجی اشرار و گردنکشان داخلی از موقعیت استفاده کرده و روستاهای بیدفاع را مورد تاخت و تاز قرار میدادند که حاکمان محلی سریعا به مقابله برمیخواستند.

     

    داستان زیر که یکی از این موارد است را جناب آقای ستار اسدی بنقل از مادرش زنده یاد گوهر حسین پور روایت میکند و احتمالا در اواخر دوره حکومت قاجاریه و زمانی که رضا خان هنوز وزیر جنگ بود  رخ داده است:

     

    گروهی از راهزنان و اشرار از منطقه قره داغ  به سرکردگی شخصی بنام فریدون  خان قره داغی خواهرزاده امیرارشد قره داغی به قصد غارت  و چپاول آبادی ها و مردم بیدفاع به منطقه هشترود و چاراویماق هجوم آوردند و اقدام به سرقت اموال و احشام و آتش زدن  روستاهای منطقه نمودند.

    خبر این هجوم و چپاول به حاکم آذربایجان امیر ارشد اهری که پس از فرار شجاع الدوله به روسیه حاکم شده بود رسید و او نیز حاکم  هشترود در آتش بیک  را مأمور بررسی و ماوقع نمود.

    ماموران گزارش کاملی به حاکم ارائه نمودند مبنی بر اینکه بسیاری از روستاها غارت شده اند و راهزنان با احشام بسیار زیادی اکنون در منطقه بزوجیق گلی مستقر میباشند و قصد حرکت بطرف قره داغ را دارند.

     

    بفرمان حاکم هشترود دو فوج برای سرکوب متجاسرین حرکت میکنند.

     

    اول:

     فوج مستقر در آتش بیگ بفرماندهی ارشد سلطان

    دوم:

     فوج مستقر در کتله کمر بفرماندهی سالار عشایر

     

    در هنگامه این یورش غارتگران به هشترود مرحوم حاج آقا خان امیری ملقب به ارشد سلطان در مراغه حضور داشته که او را خبر میکنند و او بلافاصله برای رویارویی با یاغیان به طرف هشترود حرکت نموده و پس از صرف ناهار در یکی از روستاها اسب خود را عوض کرده، تفنگ برنو خود را بر دوش انداخته و با دویست تفنگچی سواره به مصاف فریدون خان و سوارانش میرود.

    در مسیر حرکت ارشد به جنگ با فریدون خان زمانی که در خطب اردو میزنند با خیانت شخصی از نیروهایش از اهالی گلوجه سیدلر  که فعلا اسمش یادم نیست افراد شاهسون که با همراهی همان فرد در اطراف اردوی ارشد شبانه کمین نموده بوده اند به سنگر و محل اردو شبیخون زده و شش نفر از افراد ارشد از جمله شهید محبوب پسر دائیش و احمد نامی از اهالی روستای دوشر به شهادت میرسند .
    آن فرد خائن از هرکدام از کشته شد گان نشانی با خود بر میدارد از جمله کلاه سوراخ شده محبوب را و زیر شالش پنهان داشته تا به اردوی فریدون خان تحویل وانعام دریافت کند
    مرحوم حاج عزیز خان امیری عزیز اباد  متوجه رفتار مشکوک و هول ان شخص شده و به ارشد اطلاع میدهد ارشد دستور دستگیری اورا داده و تفتیش بدنی کرده و اثار کشته شده گان از شال او بیرون می افتد .
    با دیدن این صحنه خصوصا کلاه محبوب ، ارشد همانجا اورا تیر باران و دستور میدهد که نعشش را همان جا رها کنند.

    این دو گروه جنگجو در روستای سیرلر که هم اکنون در کنار اتوبان _تهران تبریز و در نزدیکی روستای سلوک قرار دارد به هم برخورد میکنند.



    تصویر صاحب منصبان فوج هشتم شقاقی از قشون آذربایجان مستقر در حاکم نشین آتش بیک

    مرکز ولایت هشترود



    فریدون خان که در هنگامه غارت اموال روستاهای هشترود قهقهه مستانه سر میداده و میگفته مردی را در هشترود نمی بینم که هماوردم باشد تیر اول را به طرف ارشد سلطان شلیک میکند و تیرش به خطا میرود.

    تیر بعدی را که سفیر مرگ فریدون خان بوده ارشد سلطان به سمت سرکرده سواران قره داغی شلیک می نماید و شلیک تیر همان و سقوط فریدون خان از اسبش همان.

    ارشد سلطان اسب را بر سر نعش نیمه جان فریدون خان رانده و بر بالای سرش حاضر میشود و یاوه هایش را پاسخ میدهد که فلان فلان شده، گفته بودی هشترود مردی ندارد که هماوردم باشد؛ اکنون چگونه ای؟

    و...

    با شکست فریدون خان  بقیه اشرار نیز دستگیر  و به مقر حکومتی در آتش بیک منتقل گردیدند.

    آنگاه بفرمان حاکم احشام و اموال روستاییان منطقه به کتله کمر منتقل گردیده و در قبال دریافت یک سکه بعنوان هزینه قشون کشی به آنان تحویل شد.

    خبر ماوقع و این پیروزی در منطقه پخش شد و خبر بزودی به قره داغ نیز رسید.

     

    پس از مدتی پیامی از جانب امیر ارشد قره داغی (دائی فریدون خان ) که در آن زمان بزرگ قدرت منطقه بود به طوری که رضا شاه از او حساب می برد و حتی برای بردن به تهران و عزلش نیز به حیله متوسل شد به ارشد سلطان می رسد که در جنگ اتفاقاتی می افتد و بالاخره یکی میکشد و دیگری می میرد اگر تو واقعا" در این حد توانائی بودی که خواهر زاده من را بکشی دوست دارم   پیمانی با هم ببندیم و تو جزو نیرو های من باشی ضمنا" به پیام آور یادآوری میکند به او بگوئید چنانچه از پیام سرپیچی و به دیدن من نیاید خود شخصا" برای به توبره کشیدن خاک منطقه عزیمت خواهم کرد. ارشد سلطان با شنیدن پیام  باز هم علی‌رغم مصلحت بینی های اطرافیان با پنج نفر سوار عازم مقر امیر ارشد میشود.


    حاج آقا خان امیری ملقب به ارشد سلطان


    به محض رسیدن امیر ارشد یکی از اطرافیان خود را مهماندار او میکند ومدت دو روز از دیدار امنتاع می نماید. در این دو  روز به ارشد سلطان خبر   می دهند که امیر ارشد با تعلل در دیدار احتمالا" قصد کشتن او را دارد او نیز  محض احتیاط به مهتر خود دستور می دهد اسبها را زین کرده آماده نگهدارید و به اطرافیان میگوید تا سوار اسب شوم  شما از من محافظت کنید از آن به بعد من شما را حفظ میکنم ( شاید هم برای دلداری و حفظ روحیه آنها) در هر حال روز سوم امیر ارشد او را احضار و با خوش روئی با او روبرو میشود . به او میگوید همین آمدنت که از جان خود نترسیدی میرساند که واقعا" مرد نیرومندی هستی . حال خواهر من ( مادر فریدون خان ) میخواهد ترا ببیند انتظار دارم در مقابل او خود داری نشان بدهی . در آن موقع مادر فریدون خان که زنی جنگجو و قوی و حتی مسلح بوده وارد میشود و چند دقیقه باحالت غضبناک و عصبی به ارشد نگاه میکند و با برادر خود  نجوائی می کند و برمیگردد.

    امیر ارشد به ارشد سلطان میگوید از هیکل و نترسی و توانائی تو خوشش آمد و گفت پسرم به دست فرد لایقی کشته شده او را بخشیدم. سپس سه روز دیگر ارشد سلطان مهمان امیر ارشد بوده و اجازه مرخصی میخواهد. امیر ارشد به او میگوید حال از من چه انتظار و توقعی داری؟ ارشد میگوید از مرحمت شما همه چیز دارم هیچ نیازی ندارم از شما توقع داشته باشم . امیرارشد میگوید این رسم ماست حتما" باید چیزی از من بخواهید.ارشد سلطان میگوید حال که چنین است میگویند شما تازی های شکاری خوبی دارید یکجفت تازی به من بدهید. امیر ارشد در مقابل این کم توقعی از او بیشتر خوشش می آید و دستور می دهد یکدست لباس کامل ترمه برای خود او و همراهان و چهار عدد تازی شکاری و یک اسب اصیل به او بدهند و اطرافیان را نیز انعام خوبی میدهد و از هم خداحافظی میکنند.

     

    توضیح اینکه ارشد سلطان در حدود سال ۱۳۲۶ در روستای گلوجه سیدلر بر اثر سکته قلبی در گذشت.

     

     

    با سپاس فراوان از راهنمایی های دکتر عزیز دهپور و جناب رحمت امیری و حاج‌ صمد حسینی  که تصویر و مطالبی را در اختیارم گذاشتند.






    موضوع: مقالات ایده لویی ها،
    [ یکشنبه 14 آبان 1396 ] [ 06:33 ب.ظ ] [ جعفر اسدی ]
    رفتن به بالای صفحه